سلام به مسافران جاده های خوشبختی....
من از مسافرت برگشتم.جاتون خالی چقدر با انرژی گرفتن از سفر الان انرژی دارم.....
یادتون نرفته که باید تو نظرسنجی وبلاگ در سمت چپ بهترین بازیگر ترانه ی مادری رو انتخاب کنین...
امروز یه شعر خوب ، ناب و درجه یک از نصرت رحمانی گذاشتم.حتما خوشتون میاد.....
"ساقی"
سبو بشکست ، ساقی ! همتی از غصه می میریم
شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی
ز درد آتشین زخم خبر گردد
خبر گردد
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی
که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست ، گیسو را ببر ساقی
و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را
ز خون سینه ام ، ساقی ! بکش نقش زنی بی سر
به روی آن خم خالی که پای آنستون مانده
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا
به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده
و دندانهای من سوراخ کن با مته ی چشمت
نخی بر آن بکش ، وردی بخوان آویز بر سینه
که گر آزاده ای پرسید روزی : پس چه شد شاعر
نگوید : مرد از حسرت بگوید : مرد از کینه
نظر یادتون نره
